پادکست پنجم: The answer is in the Friendfeed سپتامبر 21, 2010
Posted by Ehsan in پادکست.3 comments
توضیح نداره فقط اینکه سعی شده تو این کار تر زده بشه توی Blowin in the Wind باب دیلن با صدا و لهجهی من
ضمنآ با تشکر از مریم اردکانی به خاطر اینکه غلطای گرامری لیریکشو برام گرفت
مسئولیتی دربارهی اون متن لیریک توی فایل نمیپذیرم غلط غولوط داره دیگه حس آپلود دوباره ندارم
اسکورسیزی، فرجامی و یک راننده تاکسی تازه منتشر شده! دسامبر 2, 2009
Posted by Ehsan in کتاب.Tags: محمود فرجامی, راننده تاکسی
7 comments
محمود فرجامی اخیرآ پست فروتنانهای نوشته که با دوهزار تومان چه کارها میشود کرد و آخرش هم به این نتیجه رسیده که بهترین کار چیزی نیست جز خریدن کتاب راننده تاکسی، یعنی مجموعه داستانهای طنز تازه منتشر شدهی خودش. از آن جایی که به اندازهی کافی مطلب خودش سوزناک هست به جای اینکه پیشنهاد بکنم کتاب را بخرید توصیه میکنم خودتان بنشینید پای روضهاش شاید دلتان ریشریش شد و دوهزار تومان ناقابل دادید و راننده تاکسی را ابتیاع کردید. اگر هم پیرو نظریهی هیچ ماستبندی نمیگوید ماست من ترش است هستید و برای حرفهای خود نویسندهی کتاب تره هم خورد نمیکنید؛ به حضورتان عارضم که راننده تاکسی کتابیست که من یکی همان اواسط داستان سوم کتاب عاشق کمالات راننده تاکسیاش شدم(گفتم کمالاتش تا شبههای در مورد نوع تمایلاتم ایجاد نشود) و ارزش دوهزارتومن که هیچ بلکه ارزش کرایه تاکسی منزلتان تا کتابفروشی را هم دارد به شرطی که راننده تاکسیای که به تورتان میخورد مثل شخصیت اول کتاب خرمردرند نباشد.
البته به نظرم اولین کتاب چاپشدهی فرجامی چندان هم بیایراد نیست و به آن ایرادهایی که به نظرم رسید به صورت کوتاه اشاره میکنم:
۱) فرجامی در مقدمهی کتاب مدعی شده نوع طنز این کتاب بر خلاف طنز مطبوعاتی رایج برای ریشخند کردن و انتقام گرفتن از دیگران نیست و قرار است تصویری از جامعهی امروزی و مشکلات و معضلاتش ارائه بدهد ولی در برخی از داستانهای کتاب همان رویهی انتقامی را پیش میگیرد به طوریکه مثلآ در داستان حقالتحریر حتی از نام بردن از اسم همشهری هم ابایی ندارد و به نظر میرسد تنها دلیل حضور این داستان در کتاب طلبش از موسسهی همشهری باشد، مسئلهای که در داستان فعال هم اتفاق میافتد و بیشتر خواننده را به یاد ماجراهای نویسندهی وبلاگ باران در دهان نیمه باز با تعدادی ازفمینیستهای وبلاگستان میاندازد.
۲) به نظر میرسد فرجامی واقعآ باورش شده که قرار است با همین یک کتاب تمام مشکلات جامعه را حل کند و از آن طرف بام افتاده، و به جای اینکه تلاشش را صرف بهتر کردن موقعیتهای داستانی کتاب بکند افتاده است به ورطهی شعار گویی و دُز شعارهای تعدادی از داستانها خواننده را کلافه میکند. فقط دقت کنید به تعداد، حجم و نوع شعارهایی که در یکی از داستانهای فقط ۳ صفحهای کتاب یعنی تاریکی از زبان یکی از شخصیتهای کتاب بیان میشود:
درسته. هیشکی، چه زن چه مرد، نباید وقتی رانندگی بلد نیست پشت ماشین بشینه.
ممکنه بعضیها هم این جوری باشن ولی نمیشه گفت هر کسی که آدامس بخوره یا آرایش کنه یا به قول شما سیدی بذاره و ماشین برونه حتمآ یه چیزیش میشه.
حالا مثلآ من اگه مانتویی بودم و یه کم هم به خودم رسیده بودم، مشکلی داشتم؟
خب شما که آدم حسابی هستی و خواهر دانشجوی مانتویی هم داری، چرا راجع به اون دخترا و زنا این طوری میگی؟
بالاخره یه جاشو اشتباه کردی آقا، رو ظاهر قضاوت نکن.
البته این حجم شعارها کم و بیش در خود متن یا محتوای کلی داستانهای کتاب حضوری فعال دارد که اشاره به تکتکشان در حوصلهی این مطلب نیست.
۳) فرجامی در راننده تاکسی با همان مشکلی مواجه بوده که هر ستوننویس طنز روزانهی مطبوعاتی دیگر هنگام نوشتن یک کتاب داستانی با آن باید دستوپنجه نرم کند؛ یعنی ورود سبک طنزهای مطبوعاتی در یک نوشتهی داستانی و غافل شدن از داستانپردازی و دراماتیزه کردن اتفاقات. وادار کردن خواننده آنهم به شکل کاملآ رو، به گرفتن نتیجهی اخلاقی شاید برای یک طنز مطبوعاتی حسن باشد ولی در یک نوشتهی داستانی لطف چندانی ندارد چیزی که در اکثر داستانهای راننده تاکسی مشهود است. باور کنید پایان بد و سرهمبندی شدهی داستان اعتراض فقط میتواند کار یک ستوننویس مطبوعاتی باشد که فقط یک ساعت برای تحویل دادن نوشتهاش وقت دارد نه یک داستاننویس حرفهای چیزی که درتعدادی دیگر از داستانهای کتاب با شدت کمتر مشهود است.
۴) اگر پیگیر وبلاگ باران در دهان نیمه باز باشید متوجه خواهید شد که فرجامی تقریبآ در مورد ۸۰ درصد موضوعات داستانهای کتاب قبلآ مطالبی نوشته و مواردی است که دغدغههای فکریاش بوده و همین تمامیت خواهی شده است پاشنهی آشیل کتاب، شاید همینجا بشود پیش بینی کرد موضوع آن تعداد داستانهای کتاب که مجوز نگرفتهاند هم قبلآ موضوع پستهای وبلاگ دبش شدهاند؛ نوشتن از دغدغهها به خودی خود نمیتواند ایراد به شمار بیاید ولی زمانی کار خراب شده که نویسنده میخواهد هر مسئلهای را که به نظرش مشکلات جامعه آمده بیاورد در چارچوب یک داستان کلی با طرحی مشخص و همین باعث شده نتواند تعدادی از کارها را خوب از آب دربیاورد و نتیجه شده است کارهای شعاری و بیمایهای نظیر افغانی، حقالتحریر، تاریکی و موادفروش که در مقابل سایر داستانهای کتاب یک سر و گردن پایینتر هستند.
۵) ایده و پیرنگ داستان با همهی تفاوتهای ساختاری درونی خود متن برای خوانندهای که پیش از این کتابهای تاکسی نوشتها و تاکسی نوشت دیگر ناصر غیاثی را خوانده یا فیلم شب در زمین جیم جارموش را دیده چیز جدیدی به ارمغان نمیآورد و همین مسئله در کنار مشکلاتی که قبلآ به آنها اشاره شد باعث شده کتاب بیشتر روی قدرت طنازی محمود فرجامی بچرخد و جمیع این مسائل ما را با کتابی مواجه کرده که میتوانست یکی از اتفاقات طنز این سالهای اخیر زبان فارسی باشد ولی نهایتآ یک اثر متوسط یا به صورت خوشبینانهتر متوسط رو به بالا از آب در آمده.
احمقانهترین اشتباهات سفرهای زمان فیلمها! اکتبر 3, 2009
Posted by Ehsan in سینما.Tags: مسافرت در زمان, سفر زمان
19 comments
توتالفیلم: قبلآ قوانین مسافرت در زمانو بررسی کردیم(+ و +) اما همیشه فیلمایی که ساخته میشن این قوانین و حتی قاعدههای پیش پا افتادهی دیگه رو در این زمینه رعایت نمیکنند توی این مطلب گلدرشتترین و احمقانهترین این اشتباهات را مرور میکنیم.
البته قبل از اون فراموش نمیکنیم که اگه قرار باشه همه چیز بر اساس منطق و قوانین پیش بره تقریبآ هیچ فیلم و داستانی به وجود نمیاد.
۱) صدای رعد:

داستان فیلم: چارلز هاتن(بن کینگزلی) به کمک کارمند داشنمندش تراویس(اد بورنز) به تکنولوژیای رسیدن، که میتونه افرادو به میلیونها سال قبل ببره و از این طریق با دریافت مبلغ گزافی از افراد داوطلب، اونا رو به ۶۵ میلیون سال قبل یعنی زمان زندگی گونهای از دایناسورها یعنی آلاساروس میبره و مسافرین زمان با اسلحههای مخصوص دایناسورا رو با تیر میزنن، اما طی یکی از همین سفرها یکی از افراد یه پروانه رو میکشه و با خودش به زمان حال میاره اما همین مسئله باعث تغییر در روند تکامل هستی میشه و در زمان حال گیاهان و حیوانات عجیب و غریبی به وجود میان که باعث میشه حیات انسانها در شرف نابودی قرار بگیره.
مشکلش کجاست؟ جدا از اشتباه هشتاد تا صد میلیون سالی دورهی زندگی آلاساروسها یعنی بین ۱۴۵ تا ۱۶۵ میلیون سال قبل و نه ۶۵ میلیون سال پیش، اصلآ روند تکاملی حیات موجودات زنده این طور نیست که با کشته شدن یک پروانه همه چیز دگرگون بشه و حتی اگه فرض کنیم این موضوع درست باشه چه طور ممکنه کشتن دایناسورها تاثیری روی این مسئله نذاره ولی مرگ یه پروانه کل روند تکامل هستی رو تغییر میده؟ البته توی فیلم مشخص میشه که همهی سفرهای زمانی برای کشتن دایناسور به مقصد یک زمان مشخص بوده و همیشه مسافرین یک دایناسور واحدو میکشتن که قرار بوده بعدآ طی فوران یک آتشفشان بمیره اما تازه این مسئله اوضاعو بدتر میکنه چون پروانه هم طبیعتآ توی اون جنگل نابود میشه و کشته شدن یک پروانهای که قرار بوده بمیره باعث تغییر در تکامل هستی شده!
انیشتین میگه: خدا جهانو با پرت کردن تاس اداره نمیکنه.
یا به عبارت دیگه: شماها از بازی کردن در فیلمهای علمی تخیلی جدآ خودداری کنید ۱) بن کینگزلی ۲) اد بورنز

داستان فیلم: مارتی مکفلای( مایکل جی فاکس) به وسیلهی ماشین زمانی که دوست اوسکل و پیرش یعنی دکتر براون(کریستوفر لوید) ساخته به سی سال قبل میره و کنجکاویش در مورد دوران جوونی پدر و مادرش کار دستش میده و نه تنها مادرش عاشقش میشه بلکه رابطهی پدر و مادرش که اون زمان هنوز شکل نگرفته بوده به سمتی هدایت میشه که هرگز شکل نگیره، هر تغییری که در گذشته ایجاد میشه آنآ همونجا اثرشو میذاره مارتی یه عکس خونوادگی با خودش به همراه داره و درست همزمان با این اتفاقات یکییکی افراد توی عکس که طبیعتآ نتیجهی ازدواج پدر و مادرش بودند دارند از عکس محو میشن، ئه ئه ئه به خود مارتی نگاه کنید در حالیکه داره گیتار میزنه دیگه دستاشو احساس نمیکنه و خودشم داره کلآ از صحنهی روزگار محور میشه.
مشکلش کجاست؟ این جوری نگاه کردن به سفر کردن در زمان نگاه کردن از یه دریچهی عهد بوقی علم فیزیکه و اگه به خاطر داشته باشید پارادوکس معروف پدربزگو به یادمون میاره حتی اگه به این پارادوکس هم توجه نکنیم همه میدونیم زمان یه مسئلهی قراردادیه که برای راحتتر شدن کارمون وضع شده و این طور نیست که یک ساعت خارج از جهان وجود داشته باشه و همهچیز بر اساس اون تنظیم بشه. شما اگه یک بار در زمان سفر کنید هر کاری هم در گذشته بکنید اصل وجودیتون نقض نمیشه چون وجود داشتید که به گذشته رفتید و اگه قراره تغیییری هم ایجاد بشه توی خطوط زمانی جدید ایجاد میشه نه اینکه با هر حرکتی که میکنید بخش خاطرات مغزتون شروع به تغییر بکنه یا توی دفتر خاطراتتون مطالب قبلی پاک بشه و جاشو مطالب جدید بگیره یا محتویات داخل عکس خانوادگیتون پاک بشه.
انیشتین میگه: اگه واقعیتها با نظریهها سازگار نیست، واقعیتها رو تغییر بده.
یا به عبارت دیگه: اگه فیلمی که میسازید به اندازهی کافی خوب باشه، مردم حقههای کوچکی که بهشون میزنیدو متوجه نمیشن.
۳) پلیس زمان

داستان فیلم: دورانی رسیده که سفر در زمان امکانپذیر شده و دولت به منظور جلوگیری از سوءاستفاده از این امکان بخشی رو در پلیس راه انداخته که مکس واکر(ژان کلود ون دم) یکی از افسرای اونه اما مثل همیشه باید یکی از دولتمردای امریکا آدم فاسدی باشه و این بار سناتور مککومب(ران سیلور) این وظیفه رو بر عهده داره. در ادامهی این فیلم یک قانون قدیمی از مجموعه قوانین مسافرت در زمان اجرا میشه یعنی قانونی که میگه دو صورت از یک جسم یکسان همزمان نمیتونه در یک مکان واحد حضور داشته باشه. و با استفاده از همین اصل مکس واکر، ورژن جوونتر سناتورو هول میده توی نسخهی پیرترش و این دو تا داخل هم فرو میرن و در نهایت طی یک فرایند عجیب و غریب که بیشباهت به جلوههای ویژهی کامپیوتری نیست از صحنهی روزگار محو میشن.
مشکلش کجاست؟: «دو شکل یکسان یک ماده همزمان در یک مکان نمیتونن حضور داشته باشند» فرض میگیریم این قانون کاملآ درسته و حتی میگه اگه این اتفاق بیفته دو تا مادهی یکسان در صورت برخورد در هم نابود میشن اما مسئله اینجاست: سناتور مککومب ده سال قبل همون سناتور مککومب حال حاضر نیست. قانون میگه یک مادهی واحد دوبار نمیتونه توی یک مکان واحد باشه. و مواد تشکیل دهندهی بدن طی ده سال بارها تغییر پیدا کرده و این مواد جدید اگر چه از لحاظ ظاهری تقریبآ شبیه به قبل هستند ولی واقعآ دیگه اون مواد قبلی نیستند. پس با این توضیحات نابودی سناتور فاسد فیلم کاملآ احمقانه به نظر میرسه.
انیشتین میگه: این واقعآ وحشتناکه که تکنولوژی ما از انسانیتمون پیشی گرفته.
یا به عبارت دیگه: با توجه به این فیلم و فیلم صدای رعد اگه بازم پیتر هیامز بخواد دور و بر ساختن فیلمای مسافرت در زمان بگرده، هر کسی مجازه دست و پاشو قلم بکنه.

داستان فیلم: آشنایی عشقولانهی یک عدد جنتلمن قرن نوزدهمی یعنی جناب لئوپولد(هیو جکمن) با یک عدد نیویورکی خوش سر و زبون امروزی یعنی کیت(مگ رایان). شکافی زیر پل بروکلین وجود داره که در زمان های خاصی باز میشه و با پریدن از روی پل به داخلش سفر زمان صورت میگیره. لئوپولد هنگام بازگشت کاشف این مسئله یعنی دوست پسر سابق کیت، استیوارت(لیو شرایبر) از عصر لئوپولد به عصر حاضر، به صورت ناخواسته مسافر زمان میشه و به قرن بیست و یکم میاد. اما مسئلهی جالب تطبیق لئوپولد با وسایل امروزیه و هنگامی که برای اولین بار با زنگ خوردن تلفن مواجه میشه، اونو به عنوان تلگراف ناطق شناسایی میکنه که سال قبل نمونهی اولیهشو توی نمایشگاه دیده بوده.
مشکلش چیه؟ لئو از آوریل ۱۸۷۶ سفر زمان میکنه و اولین نمایش عمومی از تلفن در می ۱۸۷۶ یعنی یک ماه بعد از این سفر اتفاق میفته یعنی طبیعتآ لئوپولد نمیتونسته چیزی در مورد به قول خودش تلگراف ناطق بدونه و پارسال یعنی زمانی که لئو مدعیه تلفنو توی یک نمایشگاه دیده هنوز گراهام بل اختراعشو ثبت هم نکرده بوده.
هیو جکمن شاید منظورش نمایش اولیهی یه مدل گوشی نوکیا بوده که خودش دیده و این قدر در نقشش حل شده که این مسئله رو توی فیلم عنوان کرده، شایدم نویسندگان فیلم باید وقت بیشتری رو صرف تحقیق روی مسائل داخل فیلمنامهشون می کردن تا از این سوتیا ندن.
انیشتین میگه: باید این امکان وجود داشته باشه تا قوانین فیزیکو برای یک پیشخدمت هم توضیح داد.
یا به عبارت دیگه: توی یک فیلم مسافرت در زمان نباید سوتیهای تاریخی احمقانه وجود داشته باشه، حتی اگه فیلم عاشقانهای باشه که اکثر مخاطبانش خانومای خانه دار هستند.
۵) نابودگر:

داستان فیلم: به منظور جلوگیری از هر گونه مقاومت از طرف انسانها در مقابل ماشینهایی که کنترل جهانو در دست گرفتند، یک عدد ماشین کشندهی انساننما که به شدت به یک قهرمان پرورشاندام اتریشی شبیهه به زمان گذشته فرستاده شده تا سارا کانر یعنی مادر جان کانر رهبر انسانهایی که در مقابل ماشینها قرار گرفتند رو بکشه و از به وجود اومدنش جلوگیری کنه. از اون طرف هم جان کانر شخصی به اسم کایل رو به همون زمان فرستاده تا از جون مادرش در مقابل این ماشین محافظت کنه. در ادامه طی عشقبازی سارا و کایل، سارا حامله میشه و جنین گرامی کسی نیست جز همون جان کانر!
مشکلش چیه؟: چه طور ممکنه جان کانر در حالیکه خودش در حال حاضر وجود داره آدمی رو به گذشته بفرسته که زمان تولدش اصلآ هنوز به دنیا نیومده بوده و قبلآ هم هیچ وقت مادرش اونو ندیده بوده و همآغوشی همین شخص با مادرش دوباره منتیج به ایجاد همون جان کانر قبلی بشه؟ این نه تنها از لحاظ زیست شناسی ممکن نیست بلکه حتی با منطق جهانهای موازی هم قابل توضیح نیست چون جان یک بار طبیعتآ به وسیلهی یک پدر دیگه باید ایجاد شده باشه و هر گونه همخوابگی سارا با افرادی به غیر از اون پدر اولیه منجر به ایجاد آدمای دیگه ای میشه هر گونه تلاش برای پیدا کردن یک روند منطقی برای این موضوع باعث سردرد گرفتن آدم میشه.
انیشتین میگه: فقط دو تا جیز وجود داره که نهایتی نداره یکی جهان و دومی هم حماقت، تازه در مورد اولی مطمئن نیستم.
به عبارت دیگه: زیاد به روایط پیچیده و تودرتویی که دراثر پدیدهی سفر به زمان ایجاد میشه فکر نکن، وگرنه استامینوفن لازم میشی.
۶) استارترک ۴:

داستان فیلم: کرک، اسپوک و بقیهی دار و دستهشون(البته اون زمانی رو به خاطربیارید که ویلیام شتنر و لئونارد نیموی در نقش این شخصیتها بازی می کردن) طی ماموریتی باید کل دنیا رو نجات بدن. یک کاوشگر بیگانه به زمین نزدیک شده و امواج و صداهایی شبیه صدای والها به زمین میفرسته و چون از طرف والهای ساکن کرهی زمین که سال ها پیش نسلشون منقرض شده جوابی نمیگیره شروع به نابود کردن کرهی زمین میکنه. کرک و دارودستهش به قرن بیستم یعنی زمان ساخت فیلم مسافرت میکنن تا از اونجا تعدادی وال بیارن و از نابودی زمین جلوگیری بشه. گروه در دوران مدرن(یعنی سال ۱۹۸۶) یک جفت وال پیدا میکنند و نه تنها اونا رو همراهشون به آینده یا به عبارت بهتر عصر خودشون میبرن بلکه متخصص نگهداری والها یعنی دکترجیلین تیلور(کاترین هیکس) که یک خانوم بیولوژیست دریایی خوش بر و رو با موهای بلند سبک دههی هشتادیه هم همراهشون به آینده سفر میکنه.
مشکلش چیه؟: اگه سریهای قبلی فیلم استارترک و مجموعه سریالهای پیشینش رو دیده باشید همواره در آکادمی ناوگانستارهای به همه هشدار داده میشه که کسی حق ایجاد تغییر در خطوط زمانی رو طی سفرهای زمانی نداره، اما به نظر میرسه سازندگان فیلم این بار حتی به قوانین فیلم خودشون هم پایبند نبودند. توی این قسمت فیلم نه تنها یکی از اعضای گروه در بیمارستان به یک پیرزن دیالیزی قرصی از زمان آینده میده که باعث تغییر در رخدادهای گذشته و بهبود کامل کلیهی بیمار میشه بلکه دکتر تیلور یعنی همون متخصص والها هم همراه افراد کرک به آینده سفر میکنه. البته گاف بزرگ فیلم در انتهای فیلم رخ میده اگرچه این جور وانمود میشه که خانوم دکتر تصادفی همسفر بقیه گروه میشه(لحظهای که کرک میخواد داخل پارک غیب بشه و وارد سفینه بشه ،جیلین تیلور هم میپره بغلش واون هم غیب میشه و همراهش داخل سفینه میاد) اما مسئله اینجاست ورود دکتر به سفینه به منزلهی سفر در زمان نیست و بعد از این اتفاق تازه مسافرت در زمان صورت میگیره وبه راحتی امکان پیاده کردن مسافر ناخواسته از سفینه هست.
انیشتین میگه: هر چیز قابلشمارشی لزومآ مهم نیست و هر چیز مهمی لزومآ قابلشمارش نیست.
یا به عبارت دیگه: حضور یک خانوم خوشگل تا آخر فیلم لزومآ به معنی بیاهمیت بودن قوانین مسافرت در زمان نیست.
۷) حماقتسالاری:

داستان فیلم: جو بائرز(لوک ویلسون) یکی از کارمندان ارتش و ریتا(مایا رادولف) در یک طرح آزمایشی ارتش شرکت میکنن که قراره به مدت یکسال اونا رو منجمد بکنه و بعد از اون دوباره بیدار بشن اما از بد حادثه مسئول این پروژه به دلایل اخلاقی دستگیر میشه و کلآ این طرح به فراموشی سپرده میشه و خواب این دو نفر ۵۰۰ سال طول میکشه. جو و ریتا بعد از بیدار شدن متوجه میشن که با گذشت این همه سال انسانها به جای پیشرفت فکری به شدت خنگ شدن و همه تبدیل به موجوداتی با آیکیوی در حد جلبک شدند این وسط جو دستگیر میشه و بعد از شرکت در آزمایش هوش با جواب دادن به یک سئوال احمقانهی به شدت ساده به عنوان باهوشترین فرد روی کرهی زمین شناخته میشه. جو سعی میکنه با کمک وکیل خنگش یعنی فریتو(داکس شپرد) به ماشین زمانی برسه که در اون دوران وجود داره و به زمان خودش برگرده به شرطی که در اون زمان برای فریتو یک حسابی بانکی باز کنه و اونو میلیاردر بکنه. چون فریتو دائم میگه «من پول دوست دارم»
مشکلش چیه؟: ایراد مسافرت در زمان این فیلم ربطی به خود فیلم و سازندگانش نداره و به کاراکترهای احمقش مربوط میشه و شاید احمقانهترین مورد این لیست بشه. زمانیکه جو و ریتا به ماشین زمان فیلم میرسند متوجه میشن که ماشین واقعی زمانی در کار نیست و فقط یک ماشین اسباببازی شبیه ماشینهای داخل شهربازیها وجود داره که در بین ماکتها و مجسمههایی که از دوران گذشته ساخته شده حرکت میکنه و اوج حماقت سازندگانش اونجایی مشخص میشه که چارلی چاپلین رو طی حرکت در محیط شبیهسازی گذشته رهبر حزب نازی اعلام میکنه در حالیکه افراد و دشمنانش دایناسور هستند و در نهایت از سازمان ملل شکست میخوره سازمان مللی که تمام مردم جهانو نازی میکنه.
انیشتین میگه: هر چیزی رو باید تا اونجایی که امکان داره ساده کرد ولی نه سادهتر از آن
یا به عبارت دیگه: در دوران آینده اگه واقعآ حماقتسالاری رخ بده، فیلم سازی این قدر ساده میشه که فیلم باسن برندهی جایزهی اسکار بهترین فیلمنامه میشه فیلمی که فقط یک نمای واحد از باسن شخصیه که هر از گاهی میگوزه پس بهتره نسبت به اشکالات فیلمای این لیست زیاد توجهی نکنیم!
از قبر اوما تورمن اینا تا قبر جورج ادز اینا، آآآ… سپتامبر 23, 2009
Posted by Ehsan in سینما.Tags: کوئنتین تارانتینو, بررسی صحنهی جرم, تارانتینو, سریال
2 comments
به نظر میرسه که دیویدی «حرامزادههای بیشرف» تارانتینو یا ترجمهی صدا و سیمانیش یعنی «لعنتیهای بیآبرو» اوایل سال ۲۰۱۰ منتشر میشه و دیدن نسخهی بیکیفیتش هم مسلمآ چندان لطفی نداره و باید سه چهار ماه دیگه برای دیدن معشوق انتظار بکشیم. البته اگه بلادکفرنشین باشید قضیه براتون فرق میکنه و دارید به ریش ما میخندید. ولی برای مرهم گذاشتن بر درد فراق معشوق پیشنهاد میکنم قسمت آخر فصل پنج سریال «بررسی صحنهی جرم» رو ببینید. سریال CSI یا Crime Scene Investigation از سال ۲۰۰۰ از شبکهی CBS پخش میشه و جدیدآ پخش فصل دهمش آغاز شده هر چند این مسائل بیاهمیته ولی نکتهی مهمش اینه که اون قسمت یاد شده رو تارانتینو کارگردانی کرده.

داستان این قسمت از این قراره که که نیک یکی از افراد بخش بررسی جرم دزدیده میشه و داخل یه تابوت شیشهای چال میشه در حالیکه توی تابوت وبکمی هست که تصاویر نیکو برای سازمانش ارسال میکنه و رباینده برای آزادیش یک میلیون دلار نقد میخواد و…برای درک موضوع داستان این قسمت سریال چندان نیازی نیست که قسمتهای قبلی سیاسآی رو دیده باشید. به طور کلی داستان این اپیزود یه جورایی به نظر میاد که داستان بسط دادهی شدهی اون صحنهی کیل بیله که اوما تورمن زنده توی قبر و تابوت گیر افتاده بود. خشونت این کار تارانتینو از حد معمول سریالهای تلویزیونی خیلی بیشتره، مخصوصآ اون صحنهای که نیک تصور میکنه مرده و دارن کالبد شکافیش میکنن و بیشتر آدمو به یاد فیلمای اسلشر میندازه تا یک سریال تلویزیونی. به هر حال اگه تارانتینوی خونتون اومده پایین بد نیست این اپیزود(یا به عبارت بهتر دو اپیزود سرهم یعنی قسمت ۲۴ و ۲۵ فصل پنجم) رو ببینید شاید هم مثل من وسوسه بشید کل سریالو دانلود کنید هر چند حجم پنچاه گیگیش و سرعت اینرنت ذغالی باعث بشه در نهایت کپ بکنید.
پینوشت: هنوز اون پستای مسافرت در زمان ادامه داره فقط احساس میکنم اگه بخوام همهش مطالب ترجمهای توی وبلاگ بذارم اینجا از حالت وبلاگ بودن خارج میشه وبه همین دلیل بین اون مطالب مثل قدیم پستای عادی هم مینویسم.
قوانین مسافرت در زمان، بخش دوم سپتامبر 17, 2009
Posted by Ehsan in Uncategorized.Tags: مسافرت به زمان, سفر زمان
7 comments
زمان خطی در کار نیست، قلمروی مستتر بیزمان است، لحظهها آن طور که دانههای تسبیح به دنبال هم میآیند پشت سر هم نمیآیند.
«لری دوسی» کتاب جهان هولوگرافیک نوشتهی مایکل تالبوت ترجمهی داریوش مهرجویی
در مطلب قبلی برخی از قوانین مسافرت در زمان که در فیلمها رعایت شده رو بررسی کردیم، اگرچه نیاز دراماتیک هر فیلمی به دنبال اینه که قوانین علمی رو رعایت بکنه( مثلآ شش قانونی که برای سفر در زمان در فیلم استارترک رو میتونید در اینجا ببنید) ولی مسئلهای که وجود داره اکثرآ اینها قوانینی هستند که برای نیازهای داستان فیلم، سازندگانش خلق کردند و غالبآ خالی از تناقض نیستند که در مطلب بعدی وبلاگ در موردشون بحث خواهیم کرد( در صورتیکه شما توانایی مسافرت به زمان آینده رو داشته باشد اون مطلبو که هنوز نوشته نشده باید بتونید بخونید!) مسافرت در زمان یک افسانه نیست البته هنوز به اندازهی کافی در مورد اینکه آیا واقعآ امکانش هست با خیر اطلاعات کافی نداریم ولی در حال حاضر اینقدر اطلاعات داریم که اگه یک زمانی مسافرت در زمان امکانپذیر شد بدونیم چه قوانینی باید بر این مسافرت حاکم باشه.( در واقع امکان سفر در زمان بستگی به این داره که کدوم یکی از مدلهای ارائه شده برای جهان درست باشه، اولین مدل میگه آیندهی بشریت از قبل مقدر شده، و سفر به آینده و گذشته تنها در صورتی امکان پذیره که در چارچوب اون تقدیر از پیش تعیین شده باشه، مدل دوم میگه آیندهی بشریت نامعلومه و نمیتونه به آینده سفر کنه چون هنوز آیندهای وجود نداره و نمیتونه به گذشته سفر کنه چون خود حال حاضرش در گذشته وجود نداشته و مدل سوم میگه انسان میتونه برای آیندهش هر کدوم از بیکران جهانهای موازیای که وجود داره رو انتخاب کنه پس به هر کدوم از این خطوط زمانی و جهانهای موازی آینده میتونه سفر کنه و همین طور در مسافرت به گذشته میتونه به هر کدوم از این خطوط زمانی سفر کنه وهر کاری که انجام میده نتیجتآ یکی از جهانهای موازی مخصوص به خودشو در آینده به همراه داره.)
به هر حال توی این مطلب سعی میکنیم قوانینی رو بررسی کنیم که یک داستان یا فیلم علمی تخیلی برای مسافرت در زمان اونها رو رعایت بکنه وگرنه از قوانین پذیرفته شده عدول کرده.
قبل از اینکه وارد بحث اصلی بشیم برای روشنتر شدن موضوع تصور کنید که به شدت دپرس شدید و تصمیم به خودکشی گرفتید یه اسلحه تو دستاتونه ولی جرئتشو ندارید ماشه رو بکشید و از این طریق خودکشی کنید. اگه یه نفر دیگه باشه که شما رو بکشه خیلی عالی میشه اما شما حقیقتآ نمیتونید از کسی درخواست بکنید که شما رو بکشه. مدتها همین طور دپرس میمونید تا بالاخره یک ماشین زمان پیدا میکنید یهو یک فکر عالی به ذهنتون خطور میکنه با ماشین به گذشته سفر کنید و آدم گذشتهی خودتونو بکشید با این کار میتونید به تمام این افسردگیهایی که دچارش شدید خاتمه بدید سوار ماشین زمان میشید و دارید به این خودکشی نامتعارف فکر میکنید که یه دفعه یه اتفاق عجیب میفته. توی ناکجاآباد یه نفر که یه اسلحه تو دستشه در حالی که شما رو نشونه گرفته به سمت شما میاد قیافهش کاملآ شبیه شماست به غیر از چشم چپش که خونریزی میکنه و به سختی روی پاهاش میتونه وایسه. شما کاملآ سالم هستید و با آرامش بهش مستقییمآ نگاه میکنید که سعی میکنه مغز شما رو هدف بگیره وبه سمت شما شلیک میکنه یه درد سوزناکی توی چشم چپتون احساس میکنید تلوتلو میخورید و میفتید رو زمین و غش میکنید. بعد از یه مدت که خودتون نمیدونید چه قدر طول کشیده هوشیاریتون به دست اومده یه نفرو روبهروتون میبینید که داره با آرامش مستقیمآ به شما نگاه میکنه شما میفهمید که این خود گذشتهتونه چشم شما خونریزی داره باید همه چیزو تموم کنید یه بار برای همیشه باید اونو بکشید ولی قدرت دید شما خوب نیست مغزشو هدف میگیرید و بهش شلیک میکنید ولی تیرتون خطا میره و به چشم چپش میخوره تلوتلو میخوره و میفته رو زمینو غش میکنه. و اینجاست که درحالیکه چشمتون درد میکنه تصمیم میگیرید به جای این کارا در مورد سفر در زمان و تناقضاتش بیشتر مطالعه کنید.
قانون صفرم، پارادوکسی در کار نیست: این اصلیترین قانونه و بقیهی قوانین در درجهی پایینتری نسبت بهش قرار میگیرن، طی اتفاقاتی که در جهان میفته هیچ پارادوکسی در کار نیست البته این یک قانون فیزیکی نیست بلکه مربوط میشه به علم منطق، پس منطقآ برای نوشتن یک داستان مسافرت در زمان نویسنده حق نداره که تناقضات رو وارد داستانش بکنه وگرنه قوانین رو نقض کرده.
مشهورترین تناقض در داستانها مسافرت در زمان پاردوکس پدربزرگه که اگه یه نفر به گذشته سفر کنه و پدربزرگ خونیشو قبل از این که با مادربزرگ خونیش آشنا بشه به قتل برسونه. مسئلهی متناقض این پارادوکس اینه که اگه طرف به گذشته سفر کرده و پدربزرگشو کشته پس در نتیجه اصلآ نباید به وجود بیاد که بتونه برگرده به عقب و پدربزرگشو بکشه و اگه پدربزرگ زنده مونده باشه پس در نتیجه امکان این نیست که با برگشت به زمان گذشته کسی اجدادشو بکشه چون اصل وجودی خودش برای انجام این کار نقض میشه.
قانون اول، سفر به آینده خیلی آسونه: ما همواره در حال مسافرت کردن به زمان آیندهایم، با سرعت یک ثانیه در هر ثانیه یا ۶۰ ثانیه در هر دقیقه، یه لحظه صبر کنید، خب شما حالا در آیندهاید. البته حتی شما میتونید این روندو سریعتر بکنید مثلآ کلک رشتی بزنید و هر نیم ثانیه رو واحد گذر زمانتون بکنید ولی اسم واحد جدیدتون بازم بذارید ثانیه حالا شما با سرعت ۱۲۰ ثانیه در هر دقیقه به آینده سفر میکنید در حالیکه بقیه ی دنیا با همون سرعت قبلی! البته روشهای علمی هم برای این کار هست مثل اینکه منجمد بشید و در آینده دوباره بیدار بشید یا اینکه طبق قانون نسبیت بتونید سرعتی نزدیک به سرعت نور پیدا کنید و به آینده سفر کنید ولی حواستون باشه اگه تونستید به آینده سفر کنید برگشت به زمان حال خیلی سخته و برای دیدن دوبارهی دوستانتون دهنتون سرویس میشه.
قانون دوم، سفر به گذشته سخته، ولی احتمالآ غیرممکن نیست: اگه قرار بود فقط به حرف نیوتن در مورد مطلق بودن زمان و مکان توجه بکنیم، باید میگفتیم که سفر به گذشته غیر ممکنه و پرونده مختومه اعلام میشد. اما توی جهان انیشتین و منحنی فضا-زمانش همه چیز انعطافپذیرتره. و امکان سفر در زمان با انحنای بعد زمان وجود داره البته هنوز کسی این کارو نکرده ولی خب از لحاظ علمی غیرممکن نیست!
قانون سوم، سفر در زمان درست شبیه سفر به یک مکان دیگهست: با اطمینان میشه گفت که هیچ فلاش زدن نوری مثل سریال لاست یا اون رعدهای فیلم ترمیناتور وجود نداره در خوشبینانه ترین حالت میشه گفت که فقط یه نوع فلاش زدن وجود داره اونم در صورتی که یه چراغ قوه همراهتون برده باشید و در طول سفر زمان تصمیم بگیرید هی روشن و خاموشش بکنید علاوه بر این هیچگونه انفجار و ایجاد دود و غیب شدن و مثل فرفره چرخیدن و یهو آشکار شدن در زمان دیگه وجود نداره، سفر در زمان هم درست مثل مسافرت در مکانه شما از یه مسیر مشخص در طول زمان مسافرت میکنید.
قانون چهارم، سن و سال شما و وسایل همراهتون تغییری نخواهد کرد: اگه شما یک مسافرت در زمان انجام بدید و مثلآ یک ساعت همراهتون باشه رفتن به زمان عقب یا جلو اصلآ به این معنی نیست که یه دفعه عقربههای ساعت مثل فرفره شروع کنند به چرخیدن و خودشونو با زمان جدید مطابقت بدن مثلآ طی یک سفر ۲۴ ساعته به عقب ساعت دو دور برگرده عقب یا خودتون با مسافرت به ۲۰ سال قبل بچه بشید و شعر اتل متل توتوله بخونید یا با سفر به ۴۰ سال دیگه مرض قند بگیرید البته طبیعیه اگه در زمانی که بهش سفر کردید موندگار بشید ساعت طبق معمول به کارش ادامه میده و شاید یک سال بعد بعضی از موهاتون سفید بشه.
قانون پنجم، سیاهچالهها ماشین زمان نیستند: شما اگه توی یک سیاهچاله بیفتید نه تنها در زمان مسافرت نمیکنید بلکه به هیچ جایی دیگه هم سفر نمیکنید و در نهایت از نیروهایی که بهتون وارد میشده از هم متلاشی میشید.
قانون ششم، هر اتفاقی که افتاده دیگه افتاده: اگه شما قصدتون از مسافرت در زمان اینه که گذشته رو تغییر بدید و مثلآ از دوران جوونیتون بخواید که از قبول مهریهای که همسر فعلیتون براتون تعیین کرده سرباز بزنید سخت در اشتباهید شما توان ایجاد تغییر در گذشته رو ندارید و هر تلاشی که برای ایجاد تغییر انجام بدید با شکست مواجه میشه.
قانون هفتم، مگر اینکه جهانهای موازی در کار باشه: اگه جهان و خطوط موازی زمان وجود داشته باشه نه تنها شما میتونید مهریهای که همسرتون خواسته رو قبول نکنید بلکه بینهایت جهان موازی روکه میتونستید داشته باشید رو تجربه کنید مثلآ تجربهی ازدواج با افراد دیگه رو!
قانون هشتم، ولی اون جهان قبلی هنوز سرجاشه: زیاد هم خوشحال نباشید درسته که شما زندگیهای جدیدی رو در جهانهای موازی تجربه میکنید ولی تلخی مهریهی سنگینی که همسرتون ازتون گرفته رو همیشه به همراه خواهید داشت چون اون جهان همیشه سر جای خودش باقی خواهد بود تا ابد.
منابع: دیسکاور مگزین، رید مگزین، سایت دانشگاه استنفورد
مطالب مرتبط:
